محل تبلیغات شما
زیبا جان؛ پس چطور می توانم خوشحالت کنم، اگر نتوانم برایت شمع روشن کنم. روی میزی که دسته رزی قرمز در گوشه ی آن به سمت تو در انتظار است. اگر نتوانم با انگشتانم خستگی پیچیده بر تار موهای زیبایت را بزدایم، پس به چه دردی می خورم. من همیشه درگیر این محدودیت ها و دیوارهای استوار شده در مسیر احساس بودم که با دستهای بی رحم عقل اَلَم می شوند. دوست دارم در یک عصر تیر ماهی، کمی مانده به خداحافظی خورشید، کنار میزی باشم که نشستی.

همان گوشه دنج همیشگی...

بماند به یادگار از گذشته هایی که نگذشته.

یک فنجان چای محو تماشای تو

کنم ,نتوانم ,میزی ,توانم ,خوشحالت ,تو ,توانم خوشحالت ,می توانم ,اگر نتوانم ,دستهای بی ,بی رحم

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی